۱- برای بیقرار بی معرفتی که چشمم را برای همیشه منتظر گذاشت ...
۲- و کسی که آنقدر آینه جانش روشن صاف و ضمیرش ساده و بی غل و غش
بود که ناچارم کرد به نوشتن این سطور تا بلکه ...
شاید راه دیگری نداشت اثبات محبتم !
شاید هم من بلد نبودم
هر که از اینجا گذشت و چشمش به این وبلاگ سراسر خاطره افتاد دعا برای این
حقیر گناهکار روسیاه را فراموش نکند وپست آخر را حتما بخواند ...
شازده کوچولو متعلق به هیچ زمان و زبان و ملیتی نیست
حدیث غربت آدمی است در کوچه پس کوچه های غم زده دنیا
که اگر اهلش باشی و غم و عالم عجیبش را فهمیده باشی میتوانی بفهمی شازده
کوچولو کیه و ...
خدا کنه بفهمیم ...
به هر حال خداحافظ ...

-عزيز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خيلی بيشتری چشم بهراهم است.
دوباره از احساسِ واقعهای جبران ناپذير يخ زدم. اين فکر که ديگر هيچ وقت غشغش خندهی او را نخواهم شنيد برايم سخت تحملناپذير بود. خندهی او برای من به چشمهای در دلِ کوير میمانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم میخواهد باز هم غشغشِ خندهات را بشنوم.
اما بهام گفت: -امشب درست میشود يک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطهای میرسد که پارسال به زمين آمدم.
-کوچولوئک، اين قضيهی مار و ميعاد و ستاره يک خواب آشفته بيشتر نيست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چيزی که مهم است با چشمِ سَر ديده نمیشود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همينطور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو يک ستارهی ديگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پيدا میکند: همهی ستارهها غرق گل میشوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همينطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ريسمان درست به يک موسيقی میمانست... يادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شببهشب ستارهها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو میشود يکی از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را تماشا کنی... همهشان میشوند دوستهای تو... راستی میخواهم هديهای بت بدهم...
و غش غش خنديد.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ اين خندهام!
-هديهی من هم درست همين است... درست مثل مورد آب.
-چی میخواهی بگويی؟
-همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها يکجور نيست: واسه آنهايی که به سفر میروند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستارهها همهشان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستارههايی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگويی؟
-نه اين که من تو يکی از ستارههام؟ نه اين که من تو يکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برايت مثل اين خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
-و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد يک جوری تسلا پيدا میکند ديگر) از آشنايی با من خوشحال میشوی. دوست هميشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفريح پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اينکه میبينند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگويی: «آره، ستارهها هميشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها يقينشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبينی چه کَلَکی بهات زدهام...
و باز زد زير خنده.
-به آن میماند که عوضِ ستاره يک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خنديد و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمیگذارم.
-ظاهر آدمی را پيدا میکنم که دارد درد میکشد... يک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان میکند. رو هم رفته اين جوریها است. نيا که اين را نبينی. چه زحمتی است بیخود؟
-تنهات نمیگذارم.
اندوهزده بود.
-اين را بيشتر از بابت ماره میگويم که، نکند يکهو تو را هم بگزد. مارها خيلی خبيثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نيش بزنند.
-تنهات نمیگذارم.
منتها يک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند ديگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گريخت.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قيافهی مصمم و قدمهای محکم پيش میرفت. همين قدر گفت: -اِ! اينجايی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خيلی دور است. نمیتوانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.
من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خيلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههايی در میآيند با قرقرههای زنگ زده. همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خيلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گريه میکرد...
-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسيد.
میدانی؟... گلم را میگويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بیشيلهپيله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. ديگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همهاش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پايش جرقهی زردی جست و... فقط همين! يک دم بیحرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد.
شش سال گذشته است و من هنوز بابت اين قضيه جايی لبترنکردهام. دوستانم از اين که مرا دوباره زنده میديدند سخت شاد شدند. من غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پيدا کردهام. يعنی نه کاملا... اما اين را خوب میدانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شبها دوست دارم به ستارهها گوش بدهم. عين هزار زنگولهاند.
اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت به پوزهبندی که برای شهريار کوچولو کشيدم تسمهی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. اين است که از خودم میپرسم: «يعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند برههه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم میگويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشهای میگذارد و هوای برهاش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت میشود و ستارهها همه به شيرينی میخندند.
گاه به خودم میگويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصفشبی بیسروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگولهها همه تبديل به اشک میشوند!...

يک راز خيلی خيلی بزرگ اين جا هست: برای شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهمتر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطهای که نمیدانيم، فلان برهای که نمیشماسيم گل سرخی را چريده يا نچريده...
خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشمهای خودتان تفاوتش را ببينيد...
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!
در نظر من اين زيباترين و حزنانگيزترين منظرهی عالم است. اين همان منظرهی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيدهام که بهتر نشانتان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».
آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظهای توقف کنيد. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی کرديد جوابی نداد، لابد حدس میزنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته.

و تمام ...
